خاطره ای از سودابه
پدر ما افسر ارتش بود . افسر شاهدوست ؛ وقتی صدای شاه از رادیو پخش می شد پدرم برای صدای شاه گریه می کرد . برادر ما هم متنفر از شاه و دستگاه او ؛ این اتمسفر خانه ی ما بود . وقتی سال 33 برادرمان را بخاطر همکاری با حزب توده گرفتند ( البته احمد بیشتر از چند ماه با حزب نبود . می گفت وقتی از حزب بیرون آمدم حتا استعفا ننوشتم چون دیدم لیاقت این را هم ندارند که برایشان استعفا بنویسم ! ) اگر اشتباه نکنم حدود سه سال زندان بود . پدرم به اصطلاح خیلی پارتی بازی کرده بود ، به این و آن قالیچه و سکه داده بود . البته ما خانواده ی ثروتمندی نبودیم . پدرم با سختی چیزهایی را تهیه می کرد تا بتواند جان پسرش را نجات دهد . اما این پارتی بازی کمکی به بیرون امدن برادرمان از زندان نکرد . تا اینکه یک نفر به پدرمان گفته بود اگر پسر تو توبه نامه بنویسد و چندتا از دوستانش را معرفی کند آزاد می شود . پدرم به ملاقات احمد می رود و می گوید پسرجان ! دست از لجاجت بردار و از خر شیطان بیا پایین ! توبه نامه بنویس و چند نفر را معرفی کن و خودت را نجات بده ! نتیجه ی صحبت های پدرم و احمد شعری شد با عنوان «نامه».
بخشی از شعر«نامه»:
بدان زمان که شود تیره روزگار ، پدر !
سراب و هست تو روشن شود به پیش نظر
...
حکایتی عجب است این ! ندیده ای که چه سان
به تیغ کینه فکندندمان به کوی و گذر !
چراغ علم ندیدی به هرکجا کشتند
زدند آتش ، هرجا به نام او دفتر
زمین ز خون رفیقان من خضاب گرفت
چنین به سردی در سرخی شفق ننگر !
مرا تو درس فرومایه بودن آموزی ؟
که توبه نامه نویسم به کام دشمن بر ؟
نجات تن را زنجیر روح خویش کنم ؟
زراستی بنشانم فریب را برتر ؟
زصبح تابان برتابم – ای دریغا – روی ؟
به شام تیره روم در سفر سپارم سر ؟
قبای دیبه به مسکوک قلب بفروشم ؟
شرف سرانه دهم وانگهی خرم جل خر ؟
مرا به پند فرومایه جان خود مگزای !
که تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر !
تو راه راحت جان گیر و من مقام مصاف
تو جای امن و امان گیر و من طریق خطر !
| |
