شعر چيست؟
-شعر
چيست و آن را چهگونه تعريف مىكنيد؟
- يكبار
كوشيدم با پر حرفى بسيار به همين سوآل شما جوابى بدهم
ولى اينبار جوابم خيلى كوتاه است: «تعريف همه چيز محدود به زمان و مكان
است.» والسلام . چيزى را كه هر از چندى تعريف تازهيی طلب
كند بهتر است به خود واگذاريم. روزگارى
اگر مىگفتند
بريد
و دريد و شكست و ببست
يلان
را سر و سينه و پا
و دست
فرياد
احسنت و مرحبامان به عرش مىرسيد. اما امروز اگر از كارگاه من
چنين چيزى شرف صدور پيدا كند اولين كسى كه يواشكى خودش را از صف خوانندگان
من كنار
مىكشد قطعاً خود شما خواهيدبود. چون شما را به عيان در شمار گروهى مىبينم
كه «نظمبندى
فنى» را شعر نمىشمارد.
در
اين باب مطلب ممتعى نوشته شده است كه
اميدوارم به زودى چاپ بشود و توضيح اين مشكل را در آن بخوانيد. من اينجا
هر چه
بگويم تكرار آن مطالب خواهد بود. در آنجا به خوبى نشان داده شده كه فقط در
عرض همين
پنج و شش دهه اخير زير چشم خود ما كه حاضر و ناظر بودهايم چند بار
برداشت بخشهاى
مختلفى از جامعه از شعر تغيير كرده يا به هر حال انواع تازه به تازهيی توانسته
است سليقههاى مختلفى را تربيت كند كه به دليل همجنس نبودن، تعريف واحدى
را نمىپذيرد.
با
وجود اين اگر لازم دانستيد، كوشش بيهودهيی را كه من
آن بار
براى رسيدن به تعريفى از «شعر خود» به كار بستم منعكس كنيد آن قسمت را جايی
در ضمائم
اين مصاحبه مكمل چاپ بفرمائيد.
-
فكرمىكنمبهاين
ترتيب رشته كلام از دست برود. شما آندفعه
گفتيد:«من براى اين سوآل بسيار
آشنا كه هر چند گاه يكبار در برابرش قرار مىگيرم جوابى ندارم و تا آنجا
كه مىدانم
ديگران هم به اين پرسش جوابى ندادهاند.» - مىپرسم در اين صورت از
ارستو به
اين سو چه لزومى ديدهاند كه حتماً تعريف مشخصى از شعر به دست بدهند؟
- فكر
مىكردهاند تا چيزى يك تعريف دقيق علمى نداشته باشد
نمىتواند مورد نقد و بررسى و در نتيجه مورد ارزيابى قرار بگيرد. جواهر
فروش اگر
مشخصات كامل الماس را نداند بايد برود براى نان درآوردن فكر ديگرى بكند.
اما مورد
شعر فرق مىكند. ممكن است شاعر تعريفى براى شعر در اختيار نداشته باشد
اما اشعار
درخشانى بنويسد كه ناقدان بتوانند مشخصات آن را فرموله كنند. به هر تقدير
هر تعريفى
كه از شعر به دست داده شده تعريفى بوده در محدودههاى متعدد مختلف. محدودههايی
مثل برداشت شخصى و جغرافياى فرهنگى و خلقيات اقليمى و روانشناسى اجتماعى
و هزار موضوع ديگر. در تاريخ علم گفته شده است ارستو دو هزار سال جلو پيشرفت
دانش و تفكر بشرى را گرفت، به اين معنى كه بيست قرن تمام كسى جرأت نكرد
روى حرف
او حرفى بزند. آيا مىشود با «بوتيقا»ى او شعر امروز جهانرا تبيين كرد؟ يا
حتا با
نظريه افلاتون در «ئيون»، كه با نظريه ارستو در مورد خاستگاه هنرها (و طبعاً
از آن
جمله شعر) متناقض است؟
منظورم
اين است كه نمىتوان از هيچ هنرى تعريفى زمانشمول
به دست داد. هر تعريفى شايد بتواند مدتى كسانى را قانع كند و معيارى موقتى
به حساب بيايد اما مسلماً نه «مىتواند» و نه «بايد» حكم نهايی شمرده
شود. مىبينيد
كه وقتى مىخواهند راجع به شعر معاصر چيزى بگويند از دوره مشروطه شروع مىكنند
كه با هيچ سريشمى به شعر اين دوره نمىچسبد. چيزى را كه دقيقاً پايان
يك دوره
بسيار طولانى است آغاز دوره كاملاً متفاوتى به حساب آوردن كى را به كجا مىرساند؟
ايرج يا اشرفالدين حسينى در كجاى قضيه با فروغ (نمىگويم يك پايگاه مشترك،
بلكه فقط) يك نقطه تماس قابل تأمل پيدا مىكنند؟ حتا بيائيم نزديكتر: نيماى
بزرگ كه شعر امروز ما با او متولد مىشود در اين مورد كه «عروض» يك مقوله
است و
«شعريت» يك مقوله ديگر، حتا حاضر نبود با من محاجه كند. حرف مرا بهكلى
پرت مىدانست.
آنقدر پرت كه شنيدنش را هم وقت تلف كردن حساب مىكرد. چهطور مىتوان تعريفى
از شعر عنوان كرد كه اثير اخسيكتى و خيام و سوزنى سمرقندى و صائب تبريزى
و محمدعلى
افراشته و عارف قزوينى و فريدون توللى و مهدى حميدى و اخوان و نيما را
يكجا شاعر
معرفى كند؟
- من
در گفت و گوهايی كه با شاعران مختلف داشتهام
غالباً شنيدهام كه براى شعر تعريفى وجود ندارد و رفتن به دنبال آن
جز سرگردانى
و سر درگمى نتيجهيی نمىدهد. اما كم نيستند كسانى كه برآنند تا به
هر ترتيب
تعريفى براى شعر پيدا كنند. چون طبيعى است كه جز با آگاهى از تعريف شعر
و شناخت
معيارهاى آن نمىتوان سره را از ناسره تميز داد. بخصوص وقتى كه معيار و
ميزان مشخصى
در كار نباشد نقد شعر هم كه خود شما بارها لزومش را تأكيد كردهايد
موضوعيت پيدا
نمىكند.
- فكر
مىكنم از موسيقى هم تعريف به دردخورى موجود
نيست يا بهتر است بگويم اگر هم هست من نديدهام. ولى در لغتنامه ذيل
اين كلمه
نكته بسيار قابل تأملى آمده. مىنويسد: «موسيقى را ارستو يكى از شعب
رياضى برشمرده
و فلاسفه اسلامى نيز رأى او را پذيرفتهاند ولى از آنجا كه برخلاف
علوم رياضى
همه قواعد و اصول آن مسلم و تغييرناپذير نيست، آن را هنر نيز محسوب داشتهاند.»
- چون جمله در مرجع مختصر قيقاجى دارد آن را صاف و صوفتر آوردم. در هر حال
منظورم همين عبارت آخرش است. البته بايد متذكر بود كه موسيقى هنرى است كه در
آن رياضيات
«نيز» به كار است، نه شاخهيی از رياضيات كه آن را به دليل تغييرپذيرى
اصول و
قواعدش «هنر نيز» بدانند! - اما نكته قابل تأملش در همين علتى است كه براى
تغيير مقوله
آن از «علم» به «هنر» عنوان كردهاند: يعنى تغييرپذير بودن اصول و قواعد
در مقولات
هنرى. پس يك شاهد هم از غيب رسيد. قواعد و اصول حاكم بر اين يا آن
«هنر» قابل
تغيير است و يكى از چيزهايی كه «هنر» را از «علم» جدا مىكند همين است. پس
رك و
راست مىتوان به اين نتيجه رسيد كه چون موضوعات هنرى، و از آن جمله شعر،
تابع اصول
و قواعد مشخصى نيست علم به شمار نمىآيد و لاجرم قابل تعريف نيست - كه
البته نبايد
ناگفته گذاشت كه هم موضوع غير قابل تغيير بودن قواعد علمى و هم نظريه
معروضه اخير
نادرست است و از شمار تلقّيات قرن نوزدهمى، كه بحثش به ما مربوط نمىشود.
فقط كافى
است اشاره كنيم كه نيوتونى آمد و ارستو را جارو كرد و اينشتينى پيدا شد
و نيوتون
را برچيد. ولى به نسبت، رياضيات از مقولات هنرى «محاسباتىتر» است.
با
وجود اين، ما «شعر» و «نه شعر» را از هم تميز مىدهيم. حتا بچهها
هم مىدانند كه «جم جمك بلگ خزون» شعر است و چيزى كه مامان بزرگه با
«يكى بود
يكى نبود» شروع مىكند «قصه». البته بايد اذعان كرد كه اگرچه بچه به دليل
خامى ذهنش
اولى را نخست به خاطر وزنى كه دارد شعر تشخيص مىدهد اين را نيز بايد
پذيرفت كه
اگر هوشمند باشد خود پس از چند بار تجربه به تفاوت ماهوى شعر و نقل هم پى
خواهد برد.
بدون
شك براى پى بردن به چيزها راههاى ديگرى هم وجود دارد. مثالى به
ذهنم مىآيد اما نمىدانم با طرح آن از كجا سر در خواهم آورد. خب، اگر
نامربوط از
آب در آمد حذفش مىكنيم.
ببينيد:
اگر ما بدانيم مرز جنوبى شوروى سابق كجا
است و مرزهاى شرقى تركيه و عراق كجا، اگر مرزهاى غربى پاكستان و افغانستان
و حدود
شمالى خليجفارس و درياى عمان را هم بشناسيم آيا خود به خود تصورى از
موقعيت جغرافيايی
ايران در ذهنمان شكل نمىگيرد؟ - ما مىدانيم به چه چيز مىگويند
مقاله يا
مقامه و به چه چيز مىگويند نقل يا قصه يا داستان يا رمان يا به طور كلى
ادبيات. آيا
كسى اينها را براى ما تعريف علمى كرده است؟ همه ما با اندكى هوشمندى
مىتوانيم حكم
كنيم كه اين مقاله علمى با زبان بسيار شاعرانهيی نوشته شده يا مىتوانست
خيلى شاعرانهتر
از اين نوشته بشود. اين يك تجربه عام انسانى - جهانى است. مسلماً در
هيچ جاى
دنيا آن تعريفى كه شما دنبالش مىگرديد از شعر داده نشده، اما در موسيقى
شوپن را
«شاعر پيانو» مىشناسند و در معمارى به رايت مثلاً، لقب «معمار موسيقى» و
«معمار شاعر»
دادهاند و همه هم به شايستگى اين دو تن براى داشتن چنين لقبى گردن گذاشتهاند.
همين نيم ساعت پيش كه داشتيم درباره فيزيك اين سالها و انقلاب حيرتانگيزى
كه دانشمند هموطن خودمان لطفىزاده با نظريه «فازى»اش در انفورماتيك و پيشرفتهترين
صنايع الكترونيك عالم به وجود آورده صحبت مىكرديم من براى آن تعبير "دانشى
سخت شاعرانه" را بهكار بردم و شما هم كاملاً به منظور من پىبرديد.
طبعاً مقولات
موسيقى و معمارى و مهندسى الكترونيك در ظاهر امر نه شباهتى به هم دارد
نه ربطى
به شعر، اما اينقدر هست كه نشان بدهد ما به تجربه مىدانيم «شاعرانگى» چهگونه
حالتى است و به عبارت سادهتر: اگر تعريفى از شعر نداريم شناختى از آن داريم
كه به قدر كافى كارآيند است هر چند كه اين شناخت بر حسب دانش و بينش و
درايت و
ظرافت طبع و ديگر ظرفيتهاى مورد نياز، در افراد مختلف تفاوتهاى غير قابل
تصورى دارد.
يكبار تو تاكسى ديدم آن بيت سعدى را روى صندوقچه كنار فرمان به اين
صورت نوشته
بودند:
آن
كس كه به جملهگى تو را تكيه به دوست
چون
نيك نظر نمايی
آن دشمن و دوست.
كه
تحريف بى معنى اين بيت است:
آن
كس كه به جملگى تو
را تكيه بدوست
چون
نيك نظر كنى همه دشمنت اوست.
هر
چه سعى كردم
از راننده بپرسم از اين «شعر» (كه نوشتنش مستلزم بازماندن از كار و
پرداخت مبلغى
دستمزد به خطاط بوده) چه فهميده است، جز اين جوابى نداد كه: «وقتى
ماشينو تحويل
گرفتيم فكر كرديم يه شعر مَشتى رو داشبردش بنويسيم، رفيق ما گفت اينو بنويسيم،
ديديم خيلى عاليه. گفتيم عشق است! داديم نوشتند ... ميگه هر كسى تو اين دنيا، يا دشمنه يا دوست.»
درواقع ما يك موضوع اصلى را در معادله منظور نمىكنيم. ببينيد: اگر شما طرح يك پارچه يا ساختمان و رنگ يك
اتاق يا دوخت يك لباس را خيلى بپسنديد يا اصلاً نپسنديد، آن طرح و رنگ و دوخت لزوما
خيلى بد يا خيلى خوب نيست. چون قضاوت شما امرى است مربوط به سليقهيی كه داريد، آن
هم به همين دليل ساده كه ديگرى ممكن است نظرى يكسره مخالف نظر شما داشته باشد.
سليقه هم محصول پس زمينه فرهنگى و تربيتى انسان است و نمىتوان براى خوشسليقگى و
كجسليقگى حكم عامى صادر كرد. چون جنس سليقه چيزى از نوع سنگ يا آجر نيست. ضمناً يكى
از دوستان من حرف فوقالعاده پرمعنايی زد. خيلى صميمانه گفت: «نمىشود آدم همه
جا دمكراتمنش باشد اما به هنر كه رسيد از خودش استبداد رأى نشان
بدهد.»
- ظاهراً متقدمين به چند صورت از شعر حرف زدهاند. يكى همان چيزى كه
شما مىگوئيد و قبلاً هم گفتهايد. يعنى تعريف نا پذيرى شعر ...
- اين كه مرا جزو متقدمين آورديد موضوعى را به يادم آورد: روزى يكى از
دانشجويان دانشكده ادبيات راجع به كلمهيی كه من در شعرى آورده بودم از استادش - يعنى يكى از
همان آقايانى كه براى جمع خودشان كلمه «اساتيد!» را به كار مىبرند - سوآلى كرده
بود. استاد در جوابش گفته بود: «اسم اين شخص به گوشم آشنا است. شاعر قرن چندم
بوده؟»
- بله. بعضىهاباتظاهر به اينكهبازمانه خودشان بيگانهاند
فخرمىفروشند. بگذريم ... گروهى هم بودهاند كه از شعر تعريفهاى شاعرانه به
دست مىدادهاند. مثل عينالقضات همدانى كه مىگفت شعر بيان تخيل است و پديدهيی
است كه نمىشود به لفظ بيانش كرد.
- ترديد دارم اين حرف از عينالقضات باشد. بيان
تخيل بودن شعر هم بدجورى آب برمىدارد. چون هذيان ديوانه هم به
نحوى بيان تخيل او است. خواجه نصير هم در ابتداى «معيارالاشعار» مىگويد هذيانات اهل
جنون كه مشتمل بر الفاظ مهمل باشد و به نظم ايراد كنند، از آن جهت كه مراد
ايشان به حسب قصد ايشان از آن الفاظ حاصل مىشود در حكم الفاظ معنىدارى است. در هر حال
هر كه آن جمله را گفته لابد منظورش اين بوده كه شعر را نمىشود به لفظ «توضيح داد»،
وگرنه براى «بيان» شعر جز به كار گرفتن الفاظ چه مىشود كرد؟ ... در ضمن امروز هم
ديگر ما نيازى به اين نوع افاضات نداريم. امروز ديگر ما «شعر» را در برابر «نثر»
نمىگذاريم. كارى كه آن اوائل واقعاً ايضاحش مشكل بود و هنوز هم در مواردى چندان آسان
نيست. فضلا «نثر» را مىگذاشتند در مقابل «شعر»، و نتيجه اين مىشد كه «سگى پاى
صحرا نشينى گزيد» و «داشت عباسقلىخان پسرى» به حساب شعر گذاشته بشود! - نسل ما با
سختكوشى توانست نشان بدهد كه شعر با نثر تضاد و تقابلى ندارد و اگر فرقى هست بين
نظم و نثر است نه شعر و نثر. - خون دل خورديم تا توانستيم ثابت كنيم كه شعر را چه به
نظم در آريد چه نياريد شعر است، و «نه شعر» را به هر صورتى كه عرضه كنى ممكن است همه
چيز ازش در آيد جز شعر. كتاب مستطاب امير ارسلان نامدار يا داستان حسين كرد
شبسترى را مىشود با زيباتر زبانى به نظم كشيد، اما حاصل كار چه خواهد شد؟ - فقط
امير ارسلان منظوم!
- ولى نظامى گنجهيی ...
- منتظرش بودم. به او هم مىرسيم ... ما توانستيم در عمل نشان بدهيم كه
نابترين شعر را مىتوان بدون توسل به عروض و عَرَضهاى ديگر ارائه داد.
توانستيم نشان بدهيم كه آنچه باعث شده اهل اين اقليم - همانها كه خواجه نصير بى هيچ
تعارفى «جمهور»شان خوانده - در مدتى بيش از هزار سال هر ياوه منظوم و مقفايی را
«شعر» بشمارد، وزن عروضى است كه در عمل عَرضَى است كاملاً مُخل و مُخرب و بخصوص
«ضد وزن». اين درست همان باقلاى معروف است كه مىكارند قاتق نانشان بشود مىشود
بلاى جانشان! حتا زندهياد اخوان ثالث (البته فقط در توجيه عروض نيمايی) نشان
داد شعرى كه در عروض نيمايی شكل كاملا قابل پذيرشى دارد، در قالب عروض قديم چه چيز
مضحك هشلهفى از آب در مىآيد(3). به اين ترتيب، تعريفاتى از قبيل مگر آنچه شمس قيس
پيش كشيده ديگر در شعر امروز داراى اعتبارى نيست مگر نزد كسانى كه مرغشان يك پا
بيشتر ندارد و جان به جانشان كنى حرفشان همان است كه هر چه در اوزان عروضى نباشد
شعر نيست.
- من به اين دليل كه سوآلات تازهيی دارم اجازه
مىخواهم آن بخشى از مصاحبه چند سال پيشمان را در همينجا مرور
كنيم.
- مخالفتى ندارم، منتها به شرط قبول پارهيی
دستكارىها.
- من هم مخالفتى ندارم ... بسيار خوب؛ شما در آنجا گفتهايد
كه ...
- ... در فارسى جز خواجه نصير توسى هنوز هيچكس نگفته شعر چيست، ولى
عجالتاً من اينجا از طريق تشبيه و مقايسه و حذف، و با مختصرى پرچانگى،
دريافت و برداشتى از شعر ارائه مىدهم. اما فقط تا همين حد و نه بيشتر.
طبعاً قديمىها تعاريفى از شعر دادهاند كه بهتر است آنها را پيش نكشيم تا
باعث خلط مبحث نشود. چون همانطور كه عرض شد، برداشت امروز گروهى از ما از شعر،
برداشتى كاملاً متفاوت است.
ببينيد: پدران ما به هر كلام موزون و مقفايی شعر اطلاق
مىكردند. مثلاً پدربزرگ خود من از زمزمه كردن اين بيت چنان لذتى احساس
مىكرد كه من نقش آن را در شيارهاى چهره پيرش مىديدم:
قيامت قامت و قامت قيامت
بدين قامت بمانى تا قيامت!
كه تازه با اصول قديمى درست هم نيست، چون «قامت» را
با حرف «تا» قافيه كرده. پدربزرگ كه تا دم مرگ هم لهجه افغانيش
را از دست نداد قافهاى ششگانه بيت را هم از ته حلق و نزديك به «خ» تلفظ مىكرد و
اين تنها چيزى بود كه به اين بيت بىمزه مختصر مزهيی مىداد.
او واقعاً از اين بيت لذت مىبرد و من در همان حال كه از لذت بردن او كيف مىكردم، چون روم
نمىشد به كجسليقگى و بى ذوقيش بخندم روز به روز از هر چه شعر ناميده مىشد بيزارتر
مىشدم. به خصوص كه در مدرسه هم چيزى بيش از همينها به ما تحميل نمىكردند. من
نمىدانستم شعر چيست اما شنيدن اين چيزها نه فقط برايم كسالتآور بود بلكه درست و
حسابى حالم را به هم مىزد.
«خانبابا» آدم چندان عامىيی هم نبود اما سليقهاش و
برداشتش از شعر بهاش اجازه مىداد از اين لفاظى بىنمكى كه يقين دارم
امروز به مذاق هيچ شعرخوانى خوش نمىآيد واقعا لذت ببرد.
از «شعر»هاى مورد توجه او نمونههاى زيادى به خاطر دارم كه شايد نقل چندتايی از آنها
براى درك ميزان اختلاف ذوق و سليقه ما كومك خوبى باشد:
دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد
قصه بى سر و سامانى من گوش كنيد
كه از وحشى بافقى است. يا اين بيت نظامى كه از
ميان آنهمه ابيات و قطعات زيباى او انتخاب كرده بهاصطلاح چشم
بازار را درآورده بودند تا - يك سنگ و دو گنجشك - هم ما كودنها «شعر» ياد بگيريم، هم
با آن اندرزباران شده باشيم:
دانش طلب و بزرگى آموز
تا به نگرند روزت از روز.
يا مثلاً:
هنر آموز، كز هنرمندى
در گشايی كنى و دربندى!
كه چون تهش را نمىفهميديم خيال مىكرديم ما نوباوگان وطن بايد هنر
بياموزيم تا ياد بگيريم كه بعد از اين، زمستانها، وقتى وارد اتاق مىشويم حتماً در را
پشت سرمان ببنديم كه سوز نيايد.
يا اين بيت مضحك از آن بزرگمرد:
زنبور درشت بى مروت را گوى
بارى چو عسل نمىدهى نيش مزن!
خب البته اين بيتها سخنان حكمتآموز هست، يعنى حرفهايی از مقوله پند و اندرز و اين جور
چيزها كه هيچوقت به اين مفتىها به گوش هيچ بنى بشرى فرو نرفته و دو پول سياه كار
ساز نبوده. اما هر چه باشد، به هر تقدير يك نكته براى امروزىها مسلم است و آن
اينكه اين فرمايشات دُرربار ربطى به عالم شعر ندارد و در واقع ارزش اين آثار چيزى
بيش از «هر كه دارد امانتى موجود/ بسپارد به بنده وقت ورود» و «اى كه در نسيه برى
همچو گل خندانى/ پس سبب چيست كه در دادن آن گريانى» كه تو حمام و دكان بقالى
كتيبه مىكردند به ديوار مىزدند نيست. خروارها از اين فرمايشات يك پول سياه به گنجينه
فرهنگ و هنر بشرى اضافه نمىكند چه رسد به اين كه بگذاريمشان تو موزه سر درش
را چراغان كنيم بدهيم آن بالاش بنويسند گنجينه عظيم هنر سنتى ايران.
- صحبت درباره صاحبان اين اشعار ...
- من اينها را «شعر» نمىدانم. دست كم بفرمائيد نظم.
- به هرصورت مزخرفشمردن اينها را كسانىتحملنمىكنند و از آن سر و صداها به راه مىافتد كه
خودتان بهتر مىدانيد ...
- آنها را ول كنيد بگذاريد سر و صدا راه بيندازند. اگر
اين يك كار را هم نكنند ديگر چه جورى مىتوانند نشان بدهند كه
هنوز زندهاند.
-در هر صورت به همين دليل است كه من از شما در اين بابها توضيحات بيشترى مىخواهم. مثلاً در نظامى، آيا شما
ليلى و مجنون و خسرو و شيرين را هم شعر به حساب نمىآوريد؟
- آقاى حريرى. بنده دارم راجع به پند و اندرز منظوم كه به حساب شعر منظور مىكردند حرف
مىزنم ... ولى، مهم نيست، حالا كه شما عجله داريد بگذاريد جوابتان را با سوآلى
شروع كنم: آيا اگر من بگويم نظامى در اين دو اثر راوى چيره دست شورانگيزترين عشق
است (گيرم به سليقه همعصران خودش كه دوست مىداشتند عشاق، به سبب نرسيدن به
«وصال» معشوقه كه همانا همبستر شدن با او بود قتلعام بشوند) به او توهين كردهام؟
يعنى حتماً بايد بگويم «شاعر» است تا غرور ملى كسانى جريحهدار نشود؟ آيا فقط به اين
دليل كه آن داستانها را به آن زيبايی «به نظم كشيده» بايد به او شاعر گفت؟ - در
اين صورت چرا به آقاى ابراهيم گلستان نگوئيم شاعر.
اگر عقيده مرا بخواهيد مىگويم «فقط شاعر خواندن» شخص نظامى به مثابه يك نمونه، يعنى نديدهگرفتن حق و
مقام اصلى او به اضافه اخلالگرى در نقد شعر. چرا بايد به تصور اين كه داريم به
مهندس معمارى حرمت مىگذاريم او را «سرتيپ» خطاب كنيم و به اين ترتيب، هم بى
اطلاعى خودمان را رو دايره بريزيم هم ارزش تحصيلات او را منكرشويم؟
- اگر در مورد نظامى توضيح بيشترى بدهيد ...
- نظامى يك داستانپرداز است. در پرداخت گفت و گوهاى اشخاص قصهها اعجاز مىكند. زبان در دستش
از موم شكلپذيرتر
