خانه | شناخت نامه زندگی و آثار | اشعار | مقالات | سخنرانی ها | داستان ها | گفت و گو ها | نامه ها | ترجمه ها | پژوهش ها | مطبوعات | تصاوير و صداها | دفتر نظارت

شعر چيست؟

 

   -شعر چيست و آن را چه‏گونه تعريف مى‏كنيد؟
    -
يك‏بار كوشيدم با پر حرفى بسيار به همين سوآل شما جوابى بدهم ولى اين‏بار جوابم خيلى كوتاه است: «تعريف همه چيز محدود به زمان و مكان است.» والسلام . چيزى را كه هر از چندى تعريف تازه‏يی طلب كند بهتر است به خود واگذاريم. روزگارى اگر مى‏گفتند
   
بريد و دريد و شكست و ببست‏
   
يلان را سر و سينه و پا و دست‏
 
فرياد احسنت و مرحبامان به عرش مى‏رسيد. اما امروز اگر از كارگاه من چنين چيزى شرف صدور پيدا كند اولين كسى كه يواشكى خودش را از صف خوانندگان من كنار مى‏كشد قطعاً خود شما خواهيدبود. چون شما را به عيان در شمار گروهى مى‏بينم كه «نظم‏بندى فنى» را شعر نمى‏شمارد.
      
در اين باب مطلب ممتعى نوشته شده است كه اميدوارم به زودى چاپ بشود و توضيح اين مشكل را در آن بخوانيد. من اين‏جا هر چه بگويم تكرار آن مطالب خواهد بود. در آن‏جا به خوبى نشان داده شده كه فقط در عرض همين پنج و شش دهه اخير زير چشم خود ما كه حاضر و ناظر بوده‏ايم چند بار برداشت بخش‏هاى مختلفى از جامعه از شعر تغيير كرده يا به هر حال انواع تازه به تازه‏يی توانسته است سليقه‏هاى مختلفى را تربيت كند كه به دليل همجنس نبودن، تعريف واحدى را نمى‏پذيرد.
      
با وجود اين اگر لازم دانستيد، كوشش بيهوده‏يی را كه من آن بار براى رسيدن به تعريفى از «شعر خود» به كار بستم منعكس كنيد آن قسمت را جايی در ضمائم اين مصاحبه مكمل چاپ بفرمائيد.


     -
فكرمى‏كنم‏به‏اين ترتيب رشته كلام از دست ‏برود. شما آن‏دفعه گفتيد:«من براى اين سوآل بسيار آشنا كه هر چند گاه يك‏بار در برابرش قرار مى‏گيرم جوابى ندارم و تا آن‏جا كه مى‏دانم ديگران هم به اين پرسش جوابى نداده‏اند.» - مى‏پرسم در اين صورت از ارستو به اين سو چه لزومى ديده‏اند كه حتماً تعريف مشخصى از شعر به دست بدهند؟
       - فكر مى‏كرده‏اند تا چيزى يك تعريف دقيق علمى نداشته باشد نمى‏تواند مورد نقد و بررسى و در نتيجه مورد ارزيابى قرار بگيرد. جواهر فروش اگر مشخصات كامل الماس را نداند بايد برود براى نان درآوردن فكر ديگرى بكند. اما مورد شعر فرق مى‏كند. ممكن است شاعر تعريفى براى شعر در اختيار نداشته باشد اما اشعار درخشانى بنويسد كه ناقدان بتوانند مشخصات آن را فرموله كنند. به هر تقدير هر تعريفى كه از شعر به دست داده شده تعريفى بوده در محدوده‏هاى متعدد مختلف. محدوده‏هايی مثل برداشت شخصى و جغرافياى فرهنگى و خلقيات اقليمى و روانشناسى اجتماعى و هزار موضوع ديگر. در تاريخ علم گفته شده است ارستو دو هزار سال جلو پيشرفت دانش و تفكر بشرى را گرفت، به اين معنى كه بيست قرن تمام كسى جرأت نكرد روى حرف او حرفى بزند. آيا مى‏شود با «بوتيقا»ى او شعر امروز جهان‏را تبيين كرد؟ يا حتا با نظريه افلاتون در «ئيون»، كه با نظريه ارستو در مورد خاستگاه هنرها (و طبعاً از آن جمله شعر) متناقض است؟
      
منظورم اين است كه نمى‏توان از هيچ هنرى تعريفى زمان‏شمول به دست داد. هر تعريفى شايد بتواند مدتى كسانى را قانع كند و معيارى موقتى به حساب بيايد اما مسلماً نه «مى‏تواند» و نه «بايد» حكم نهايی شمرده شود. مى‏بينيد كه وقتى مى‏خواهند راجع به شعر معاصر چيزى بگويند از دوره مشروطه شروع مى‏كنند كه با هيچ سريشمى به شعر اين دوره نمى‏چسبد. چيزى را كه دقيقاً پايان يك دوره بسيار طولانى است آغاز دوره كاملاً متفاوتى به حساب آوردن كى را به كجا مى‏رساند؟ ايرج يا اشرف‏الدين حسينى در كجاى قضيه با فروغ (نمى‏گويم يك پايگاه مشترك، بل‏كه فقط) يك نقطه تماس قابل تأمل پيدا مى‏كنند؟ حتا بيائيم نزديك‏تر: نيماى بزرگ كه شعر امروز ما با او متولد مى‏شود در اين مورد كه «عروض» يك مقوله است و «شعريت» يك مقوله ديگر، حتا حاضر نبود با من محاجه كند. حرف مرا به‏كلى پرت مى‏دانست. آن‏قدر پرت كه شنيدنش را هم وقت تلف كردن حساب مى‏كرد. چه‏طور مى‏توان تعريفى از شعر عنوان كرد كه اثير اخسيكتى و خيام و سوزنى سمرقندى و صائب تبريزى و محمدعلى افراشته و عارف قزوينى و فريدون توللى و مهدى حميدى و اخوان و نيما را يكجا شاعر معرفى كند؟


       -
من در گفت و گوهايی كه با شاعران مختلف داشته‏ام غالباً شنيده‏ام كه براى شعر تعريفى وجود ندارد و رفتن به دنبال آن جز سرگردانى و سر درگمى نتيجه‏يی نمى‏دهد. اما كم نيستند كسانى كه برآنند تا به هر ترتيب تعريفى براى شعر پيدا كنند. چون طبيعى است كه جز با آگاهى از تعريف شعر و شناخت معيارهاى آن نمى‏توان سره را از ناسره تميز داد. بخصوص وقتى كه معيار و ميزان مشخصى در كار نباشد نقد شعر هم كه خود شما بارها لزومش را تأكيد كرده‏ايد موضوعيت پيدا نمى‏كند.
       - فكر مى‏كنم از موسيقى هم تعريف به دردخورى موجود نيست يا بهتر است بگويم اگر هم هست من نديده‏ام. ولى در لغت‏نامه ذيل اين كلمه نكته بسيار قابل تأملى آمده. مى‏نويسد: «موسيقى را ارستو يكى از شعب رياضى برشمرده و فلاسفه اسلامى نيز رأى او را پذيرفته‏اند ولى از آن‏جا كه برخلاف علوم رياضى همه قواعد و اصول آن مسلم و تغييرناپذير نيست، آن را هنر نيز محسوب داشته‏اند.» - چون جمله در مرجع مختصر قيقاجى دارد آن را صاف و صوف‏تر آوردم. در هر حال منظورم همين عبارت آخرش است. البته بايد متذكر بود كه موسيقى هنرى است كه در آن رياضيات «نيز» به كار است، نه شاخه‏يی از رياضيات كه آن را به دليل تغييرپذيرى اصول و قواعدش «هنر نيز» بدانند! - اما نكته قابل تأملش در همين علتى است كه براى تغيير مقوله آن از «علم» به «هنر» عنوان كرده‏اند: يعنى تغييرپذير بودن اصول و قواعد در مقولات هنرى. پس يك شاهد هم از غيب رسيد. قواعد و اصول حاكم بر اين يا آن «هنر» قابل تغيير است و يكى از چيزهايی كه «هنر» را از «علم» جدا مى‏كند همين است. پس رك و راست مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه چون موضوعات هنرى، و از آن جمله شعر، تابع اصول و قواعد مشخصى نيست علم به شمار نمى‏آيد و لاجرم  قابل تعريف نيست - كه البته نبايد ناگفته گذاشت كه هم موضوع غير قابل تغيير بودن قواعد علمى و هم نظريه معروضه اخير نادرست است و از شمار تلقّيات قرن نوزدهمى، كه بحثش به ما مربوط نمى‏شود. فقط كافى است اشاره كنيم كه نيوتونى آمد و ارستو را جارو كرد و اينشتينى پيدا شد و نيوتون را برچيد. ولى به نسبت، رياضيات از مقولات هنرى «محاسباتى‏تر» است.
      
با وجود اين، ما «شعر» و «نه شعر» را از هم تميز مى‏دهيم. حتا بچه‏ها هم مى‏دانند كه «جم جمك بلگ خزون» شعر است و چيزى كه مامان بزرگه با «يكى بود يكى نبود» شروع مى‏كند «قصه». البته بايد اذعان كرد كه اگرچه بچه به دليل خامى ذهنش اولى را نخست به خاطر وزنى كه دارد شعر تشخيص مى‏دهد اين را نيز بايد پذيرفت كه اگر هوشمند باشد خود پس از چند بار تجربه به تفاوت ماهوى شعر و نقل هم پى خواهد برد.
      
بدون شك براى پى بردن به چيزها راه‏هاى ديگرى هم وجود دارد. مثالى به ذهنم مى‏آيد اما نمى‏دانم با طرح آن از كجا سر در خواهم آورد. خب، اگر نامربوط از آب در آمد حذفش مى‏كنيم.
      
ببينيد: اگر ما بدانيم مرز جنوبى شوروى سابق كجا است و مرزهاى شرقى تركيه و عراق كجا، اگر مرزهاى غربى پاكستان و افغانستان و حدود شمالى خليج‏فارس و درياى عمان را هم بشناسيم آيا خود به خود تصورى از موقعيت جغرافيايی ايران در ذهن‏مان شكل نمى‏گيرد؟ - ما مى‏دانيم به چه چيز مى‏گويند مقاله يا مقامه و به چه چيز مى‏گويند نقل يا قصه يا داستان يا رمان يا به طور كلى ادبيات. آيا كسى اين‏ها را براى ما تعريف علمى كرده است؟ همه ما با اندكى هوشمندى مى‏توانيم حكم كنيم كه اين مقاله علمى با زبان بسيار شاعرانه‏يی نوشته شده يا مى‏توانست خيلى شاعرانه‏تر از اين نوشته بشود. اين يك تجربه عام انسانى - جهانى است. مسلماً در هيچ جاى دنيا آن تعريفى كه شما دنبالش مى‏گرديد از شعر داده نشده، اما در موسيقى شوپن را «شاعر پيانو» مى‏شناسند و در معمارى به رايت مثلاً، لقب «معمار موسيقى» و «معمار شاعر» داده‏اند و همه هم به شايستگى اين دو تن براى داشتن چنين لقبى گردن گذاشته‏اند. همين نيم ساعت پيش كه داشتيم درباره فيزيك اين سال‏ها و انقلاب حيرت‏انگيزى كه دانشمند هموطن خودمان لطفى‏زاده با نظريه «فازى»اش در انفورماتيك و پيشرفته‏ترين صنايع الكترونيك عالم به وجود آورده صحبت مى‏كرديم من براى آن تعبير "دانشى سخت شاعرانه" را به‏كار بردم و شما هم كاملاً به منظور من پى‏برديد. طبعاً مقولات موسيقى و معمارى و مهندسى الكترونيك در ظاهر امر نه شباهتى به هم دارد نه ربطى به شعر، اما اين‏قدر هست كه نشان بدهد ما به تجربه مى‏دانيم «شاعرانگى» چه‏گونه حالتى است و به عبارت ساده‏تر: اگر تعريفى از شعر نداريم شناختى از آن داريم كه به قدر كافى كارآيند است هر چند كه اين شناخت بر حسب دانش و بينش و درايت و ظرافت طبع و ديگر ظرفيت‏هاى مورد نياز، در افراد مختلف تفاوت‏هاى غير قابل تصورى دارد. يك‏بار تو تاكسى ديدم آن بيت سعدى را روى صندوقچه كنار فرمان به اين صورت نوشته بودند:
   
آن كس كه به جمله‏گى تو را تكيه به دوست‏
   
چون نيك نظر نمايی آن دشمن و دوست.
 
كه تحريف بى معنى اين بيت است:
   
آن كس كه به جملگى تو را تكيه بدوست‏
   
چون نيك نظر كنى همه دشمنت اوست.
      
هر چه سعى كردم از راننده بپرسم از اين «شعر» (كه نوشتنش مستلزم بازماندن از كار و پرداخت مبلغى دستمزد به خطاط بوده) چه فهميده است، جز اين جوابى نداد كه: «وقتى ماشينو تحويل گرفتيم فكر كرديم يه شعر مَشتى رو داشبردش بنويسيم، رفيق ما گفت اينو بنويسيم، ديديم خيلى عاليه. گفتيم عشق است! داديم نوشتند ... ميگه هر كسى تو اين دنيا، يا دشمنه يا دوست.»
      
درواقع ما يك موضوع اصلى را در معادله منظور نمى‏كنيم. ببينيد: اگر شما طرح يك پارچه يا ساختمان و رنگ يك اتاق يا دوخت يك لباس را خيلى بپسنديد يا اصلاً نپسنديد، آن طرح و رنگ و دوخت لزوما خيلى بد يا خيلى خوب نيست. چون قضاوت شما امرى است مربوط به سليقه‏يی كه داريد، آن هم به همين دليل ساده كه ديگرى ممكن است نظرى يكسره مخالف نظر شما داشته باشد. سليقه هم محصول پس زمينه فرهنگى و تربيتى انسان است و نمى‏توان براى خوش‏سليقگى و كج‏سليقگى حكم عامى صادر كرد. چون جنس سليقه چيزى از نوع سنگ يا آجر نيست. ضمناً يكى از دوستان من حرف فوق‏العاده پرمعنايی زد. خيلى صميمانه گفت: «نمى‏شود آدم همه جا دمكرات‏منش باشد اما به هنر كه رسيد از خودش استبداد رأى نشان بدهد.»


       -
ظاهراً متقدمين به چند صورت از شعر حرف زده‏اند. يكى همان چيزى كه شما مى‏گوئيد و قبلاً هم گفته‏ايد. يعنى تعريف نا پذيرى شعر ...
       - اين كه مرا جزو متقدمين آورديد موضوعى را به يادم آورد: روزى يكى از دانشجويان دانشكده ادبيات راجع به كلمه‏يی كه من در شعرى آورده بودم از استادش - يعنى يكى از همان آقايانى كه براى جمع خودشان كلمه «اساتيد!» را به كار مى‏برند - سوآلى كرده بود. استاد در جوابش گفته بود: «اسم اين شخص به گوشم آشنا است. شاعر قرن چندم بوده؟»


       -
بله. بعضى‏هاباتظاهر به اين‏كه‏بازمانه خودشان بيگانه‏اند فخرمى‏فروشند. بگذريم ... گروهى هم بوده‏اند كه از شعر تعريف‏هاى شاعرانه به دست مى‏داده‏اند. مثل عين‏القضات همدانى كه مى‏گفت شعر بيان تخيل است و پديده‏يی است كه نمى‏شود به لفظ بيانش كرد.
       - ترديد دارم اين حرف از عين‏القضات باشد. بيان تخيل بودن شعر هم بدجورى آب برمى‏دارد. چون هذيان ديوانه هم به نحوى بيان تخيل او است. خواجه نصير هم در ابتداى «معيارالاشعار» مى‏گويد هذيانات اهل جنون كه مشتمل بر الفاظ مهمل باشد و به نظم ايراد كنند، از آن جهت كه مراد ايشان به حسب قصد ايشان از آن الفاظ حاصل مى‏شود در حكم الفاظ معنى‏دارى است. در هر حال هر كه آن جمله را گفته لابد منظورش اين بوده كه شعر را نمى‏شود به لفظ «توضيح داد»، وگرنه براى «بيان» شعر جز به كار گرفتن الفاظ چه مى‏شود كرد؟ ... در ضمن امروز هم ديگر ما نيازى به اين نوع افاضات نداريم. امروز ديگر ما «شعر» را در برابر «نثر» نمى‏گذاريم. كارى كه آن اوائل واقعاً ايضاحش مشكل بود و هنوز هم در مواردى چندان آسان نيست. فضلا «نثر» را مى‏گذاشتند در مقابل «شعر»، و نتيجه اين مى‏شد كه «سگى پاى صحرا نشينى گزيد» و «داشت عباسقلى‏خان پسرى» به حساب شعر گذاشته بشود! - نسل ما با سختكوشى توانست نشان بدهد كه شعر با نثر تضاد و تقابلى ندارد و اگر فرقى هست بين نظم و نثر است نه شعر و نثر. - خون دل خورديم تا توانستيم ثابت كنيم كه شعر را چه به نظم در آريد چه نياريد شعر است، و «نه شعر» را به هر صورتى كه عرضه كنى ممكن است همه چيز ازش در آيد جز شعر. كتاب مستطاب امير ارسلان نامدار يا داستان حسين كرد شبسترى را مى‏شود با زيباتر زبانى به نظم كشيد، اما حاصل كار چه خواهد شد؟ - فقط امير ارسلان منظوم!


       -
ولى نظامى گنجه‏يی ...
       - منتظرش بودم. به او هم مى‏رسيم ... ما توانستيم در عمل نشان بدهيم كه ناب‏ترين شعر را مى‏توان بدون توسل به عروض و عَرَض‏هاى ديگر ارائه داد. توانستيم نشان بدهيم كه آنچه باعث شده اهل اين اقليم - همان‏ها كه خواجه نصير بى هيچ تعارفى «جمهور»شان خوانده - در مدتى بيش از هزار سال هر ياوه منظوم و مقفايی را «شعر» بشمارد، وزن عروضى است كه در عمل عَرضَى است كاملاً مُخل و مُخرب و بخصوص «ضد وزن». اين درست همان باقلاى معروف است كه مى‏كارند قاتق نان‏شان بشود مى‏شود بلاى جان‏شان! حتا زنده‏ياد اخوان ثالث (البته فقط در توجيه عروض نيمايی) نشان داد شعرى كه در عروض نيمايی شكل كاملا قابل پذيرشى دارد، در قالب عروض قديم چه چيز مضحك هشلهفى از آب در مى‏آيد(3). به اين ترتيب، تعريفاتى از قبيل مگر آنچه شمس قيس پيش كشيده ديگر در شعر امروز داراى اعتبارى نيست مگر نزد كسانى كه مرغ‏شان يك پا بيشتر ندارد و جان به جان‏شان كنى حرف‏شان همان است كه هر چه در اوزان عروضى نباشد شعر نيست.


       -
من به اين دليل كه سوآلات تازه‏يی دارم اجازه مى‏خواهم آن بخشى از مصاحبه چند سال پيش‏مان را در همين‏جا مرور كنيم.
       - مخالفتى ندارم، منتها به شرط قبول پاره‏يی دستكارى‏ها.


       -
من هم مخالفتى ندارم ... بسيار خوب؛ شما در آن‏جا گفته‏ايد كه ...
       - ...
در فارسى جز خواجه نصير توسى هنوز هيچ‏كس نگفته شعر چيست، ولى عجالتاً من اين‏جا از طريق تشبيه و مقايسه و حذف، و با مختصرى پرچانگى، دريافت و برداشتى از شعر ارائه مى‏دهم. اما فقط تا همين حد و نه بيشتر.
      
طبعاً قديمى‏ها تعاريفى از شعر داده‏اند كه بهتر است آن‏ها را پيش نكشيم تا باعث خلط مبحث نشود. چون همان‏طور كه عرض شد، برداشت امروز گروهى از ما از شعر، برداشتى كاملاً متفاوت است.
      
ببينيد: پدران ما به هر كلام موزون و مقفايی شعر اطلاق مى‏كردند. مثلاً پدربزرگ خود من از زمزمه كردن اين بيت چنان لذتى احساس مى‏كرد كه من نقش آن را در شيارهاى چهره پيرش مى‏ديدم:
   
قيامت قامت و قامت قيامت‏
   
بدين قامت بمانى تا قيامت!
 
كه تازه با اصول قديمى درست هم نيست، چون «قامت» را با حرف «تا» قافيه كرده. پدربزرگ كه تا دم مرگ هم لهجه افغانيش را از دست نداد قاف‏هاى شش‏گانه بيت را هم از ته حلق و نزديك به «خ» تلفظ مى‏كرد و اين تنها چيزى بود كه به اين بيت بى‏مزه مختصر مزه‏يی مى‏داد.
      
او واقعاً از اين بيت لذت مى‏برد و من در همان حال كه از لذت بردن او كيف مى‏كردم، چون روم نمى‏شد به كج‏سليقگى و بى ذوقيش بخندم روز به روز از هر چه شعر ناميده مى‏شد بيزارتر مى‏شدم. به خصوص كه در مدرسه هم چيزى بيش از همين‏ها به ما تحميل نمى‏كردند. من نمى‏دانستم شعر چيست اما شنيدن اين چيزها نه فقط برايم كسالت‏آور بود بل‏كه درست و حسابى حالم را به هم مى‏زد.
«خان‏بابا» آدم چندان عامى‏يی هم نبود اما سليقه‏اش و برداشتش از شعر به‏اش اجازه مى‏داد از اين لفاظى بى‏نمكى كه يقين دارم امروز به مذاق هيچ شعرخوانى خوش نمى‏آيد واقعا لذت ببرد.
      
از «شعر»هاى مورد توجه او نمونه‏هاى زيادى به خاطر دارم كه شايد نقل چندتايی از آن‏ها براى درك ميزان اختلاف ذوق و سليقه ما كومك خوبى باشد:
   
دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد
   
قصه بى سر و سامانى من گوش كنيد
 
كه از وحشى بافقى است. يا اين بيت نظامى كه از ميان آن‏همه ابيات و قطعات زيباى او انتخاب كرده به‏اصطلاح چشم بازار را درآورده بودند تا - يك سنگ و دو گنجشك - هم ما كودن‏ها «شعر» ياد بگيريم، هم با آن اندرزباران شده باشيم:
   
دانش طلب و بزرگى آموز
   
تا به نگرند روزت از روز.
 
يا مثلاً:
   
هنر آموز، كز هنرمندى
   
در گشايی كنى و دربندى!
 
كه چون تهش را نمى‏فهميديم خيال مى‏كرديم ما نوباوگان وطن بايد هنر بياموزيم تا ياد بگيريم كه بعد از اين، زمستان‏ها، وقتى وارد اتاق مى‏شويم حتماً در را پشت سرمان ببنديم كه سوز نيايد.
      
يا اين بيت مضحك از آن بزرگمرد:
   
زنبور درشت بى مروت را گوى
   
بارى چو عسل نمى‏دهى نيش مزن!
      
خب البته اين بيت‏ها سخنان حكمت‏آموز هست، يعنى حرف‏هايی از مقوله پند و اندرز و اين جور چيزها كه هيچ‏وقت به اين مفتى‏ها به گوش هيچ بنى بشرى فرو نرفته و دو پول سياه كار ساز نبوده. اما هر چه باشد، به هر تقدير يك نكته براى امروزى‏ها مسلم است و آن اين‏كه اين فرمايشات دُرربار ربطى به عالم شعر ندارد و در واقع ارزش اين آثار چيزى بيش از «هر كه دارد امانتى موجود/ بسپارد به بنده وقت ورود» و «اى كه در نسيه برى همچو گل خندانى/ پس سبب چيست كه در دادن آن گريانى» كه تو حمام و دكان بقالى كتيبه مى‏كردند به ديوار مى‏زدند نيست. خروارها از اين فرمايشات يك پول سياه به گنجينه فرهنگ و هنر بشرى اضافه نمى‏كند چه رسد به اين كه بگذاريم‏شان تو موزه سر درش را چراغان كنيم بدهيم آن بالاش بنويسند گنجينه عظيم هنر سنتى ايران.


       -
صحبت درباره صاحبان اين اشعار ...
       - من اين‏ها را «شعر» نمى‏دانم. دست كم بفرمائيد نظم.


       -
به هرصورت مزخرف‏شمردن اين‏ها را كسانى‏تحمل‏نمى‏كنند و از آن سر و صداها به راه مى‏افتد كه خودتان بهتر مى‏دانيد ...
       - آن‏ها را ول كنيد بگذاريد سر و صدا راه بيندازند. اگر اين يك كار را هم نكنند ديگر چه جورى مى‏توانند نشان بدهند كه هنوز زنده‏اند.


       -
در هر صورت به همين دليل است كه من از شما در اين باب‏ها توضيحات بيشترى مى‏خواهم. مثلاً در نظامى، آيا شما ليلى و مجنون و خسرو و شيرين را هم شعر به حساب نمى‏آوريد؟
       - آقاى حريرى. بنده دارم راجع به پند و اندرز منظوم كه به حساب شعر منظور مى‏كردند حرف مى‏زنم ... ولى، مهم نيست، حالا كه شما عجله داريد بگذاريد جواب‏تان را با سوآلى شروع كنم: آيا اگر من بگويم نظامى در اين دو اثر راوى چيره دست شورانگيزترين عشق است (گيرم به سليقه همعصران خودش كه دوست مى‏داشتند عشاق، به سبب نرسيدن به «وصال» معشوقه كه همانا همبستر شدن با او بود قتل‏عام بشوند) به او توهين كرده‏ام؟ يعنى حتماً بايد بگويم «شاعر» است تا غرور ملى كسانى جريحه‏دار نشود؟ آيا فقط به اين دليل كه آن داستان‏ها را به آن زيبايی «به نظم كشيده» بايد به او شاعر گفت؟ - در اين صورت چرا به آقاى ابراهيم گلستان نگوئيم شاعر.
      
اگر عقيده مرا بخواهيد مى‏گويم «فقط شاعر خواندن» شخص نظامى به مثابه يك نمونه، يعنى نديده‏گرفتن حق و مقام اصلى او به اضافه اخلال‏گرى در نقد شعر. چرا بايد به تصور اين كه داريم به مهندس معمارى حرمت مى‏گذاريم او را «سرتيپ» خطاب كنيم و به اين ترتيب، هم بى اطلاعى خودمان را رو دايره بريزيم هم ارزش تحصيلات او را منكرشويم؟


       -
اگر در مورد نظامى توضيح بيشترى بدهيد ...
       - نظامى يك داستان‏پرداز است. در پرداخت گفت و گوهاى اشخاص قصه‏ها اعجاز مى‏كند. زبان در دستش از موم شكل‏پذيرتر